اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشيده از اندوه بيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگيها كرده پاك

اي تپشهاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها
با تو ام ديگر زدردي بيم نيست
هست اگر،جز درد خوشبختيم نيست

اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نميانگاشتم

در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان، زخمههاي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟

اي نگاهت لاي لاي سحر بار
گاهوار كودكان بيقرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزههاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنياهاي من

اي مرا با شور شعر آميخته
اين همه اتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختي
لاجرم شعرم به آتش سوختي